![]() |
![]() |
|
|
فیلمنامه 1/900 روز- داخلی- خانه قدیمی بالا و پائین تصویر سیاه است. در میان آنها قسمتی ازپاهای
کسی دیده میشود که روی کف آشپزخانه ایستاده
است وکمی تکان میخورد. پس از چند لحظه ی کوتاه ظرف کوچکی جلوی پاها ، بر زمین می
افتد و محتوی داخل ظرف به اطراف پخش میشود. تعدادی از دانه های کوچک خوراکی که به اطراف پخش شده به
قسمت سیاه پائین تصویر غلط میخورد. کسی که پاهایش دیده میشده خم شده و شروع به جمع کردن دانه ها میکند و
دوباره داخل ظرف بر میگرداند. دستها در حالیکه روی زمین کشیده میشود به طرف قسمت
پائین سیاه تصویر نزدیک میشود و ما میفهمیم که از زیر چیزی شبیه کابینت آشپزخانه
شاهد ماجرا بوده ایم. دستها در حال جمع کردن دانه ها بیشتروبیشتر به زیر کابینت
داخل میشود. دست در جائی به چیزی برخورد میکند که در تاریکی قرار دارد. پس از مدت
کوتاهی مکث، دست به آرامی بیرون می آید در حالیکه چند پاکت نامه را بیرون می کشد.
یکی از پاکت ها از زمین برداشته میشود. صدای باز کردن آن شنیده میشود، پاکت باز
شده و خالی جلوی پاها روی زمین می افتد. پس از چندی ناگهان صدای فریاد جوانی شنیده
میشود که با عصبانیت مادرش را صدا میزند. تیتراژ فیلم در سیاهی "900/1" روز – داخلی - آشپزخانه مادر سراسیمه وارد آشپزخانه میشود و در آستانه در می ایستد.
جوان خشمگین در حالیکه چند پاکت نامه و یک نامه ی باز شده در دست دارد وسط
آشپزخانه ایستاده است. مادر چیزی برای گفتن ندارد و با نگرانی پسرش را نگاه میکند.
جوان کمی به صورت مادر خیره میشود و سپس با عصبانیت از کنار او در آستانه در
میگذرد و پس از مدتی صدای بسته شدن محکم دری و قفل کردن آن شنیده میشود. مادر
همچنان در سر جایش خشک شده ، پس از مدتی به سمت پاکت خالی نامه می آید، آن را از
زمین برمیدارد و نگاه نگرانی به زیر کابینت می اندازد. روز – داخلی – اتاق جوان جوان از پشت دیده میشود که روی صندلی رو به پنجره نشسته و
سرش را خم کرده است. نور زیادی از پنجره به داخل اتاق میریزد. در اطراف او یک تخت فنری ، یک میزکامپیوتر ، تلویزیون کوچک
خاموش، کمد لباس و کمی وسایل ریخته شده بر کف زمین دیده میشود. جوان در حال خواندن
یکی از نامه هاست. روی زمین و جلوی پای او بقیه ی پاکت ها افتاده اند. یکی از نامه
ها خوانده میشود: سلام آندره شما رفتید. بعضی ها خوشحالند. من خوشحال
نیستم.اونها میگن من خائن هستم چون با سربازها دوست بودم و فوتبال بازی میکردم. ما هنوز فوتبال بازی می کنیم .پدرم چند روزه گم
شده. چند تا مرد همسایه هم گم شدن. اونها از کار برمیگشتن. مادرم دعا میکنه و گریه
میکنه.ما منتظر پدرم هستیم . اون ما رو از عراق میبره جای دیگه .مادرم میگه اینجا
جنگ هیچوقت تموم نمیشه. ما هنوز میرم مدرسه . ما معلم انگلیسی نداریم. میگن کشته
شده. اون میگفت باید نامه بنویسی تا انگلیسی یاد بگیری. من هم برای تو نامه مینویسم.
تو هم برای من نامه بنویس. خداحافظ در هنگام خوانده شدن نامه، آندره به سمت پنجره میرود و پرده
ضخیم را پائین می اندازد؛ داخل اتاق تقریبا تاریک میشود و تنها باریکه های نور از
شکاف پرده به داخل میتابد. روز- داخلی- راهرو دست مادر چند ضربه به در اتاق آندره میزند و منتظر میماند ؛
جوابی از داخل شنیده نمیشود. او دوباره در میزند. مادر: آندره!...صبحانه حاضره ، آوردم اگه خواستی توی اتاقت
بخوری کمی منتظر میماند ، اما هیچ صدائی از داخل شنیده نمی شود. مادر: متاسفم پسرم! نمی خواستم ناراحت بشی...در رو باز کن
پسرم! ولی باز صدائی از داخل اتاق نمی آید؛ مادر سینی صبحانه را
زمین میگذارد و به آرامی دستگیره در را میچرخاند، اما در قفل شده است . چند بار دیگر
دستگیره را محکم تر میچرخاند ولی در باز نمی شود. چند ضربه به در میزند و صدا میزند... کمی سکوت میکند و
منتظر شنیدن جواب ولی هیچ صدائی نیست. مادر با نگرانی چند ضربه ی محکم دیگر به در
زده و فریاد میزند. مادر: آندره با توام ... میگم در رو باز کن ....آندره! ....
چرا میخوای منو بکشی؟ میگم در رو باز کن! ... اون همه روزی صدبار مردم و زنده شدم
بس نبود؟ ... می تونی بفهمی من چی کشیدم؟... با توام(خشمگین) میگم در رو باز
کن!... آندره! مادر ناگهان بغضش میترکد و به گریه می افتد. مادر: خواهش میکنم پسرم .... در رو باز کن! ... به من رحم
کن ! ... من دیگه نمیتونم تحمل کنم... خواهش میکنم!... و دیگر گریه مجالی برای حرف زدن به او نمی دهد. روز- داخلی – داخل اتاق- ادامه آندره روی تختش به پهلو دراز کشیده است . صدای مادر از پشت
در به آرامی شنیده میشود که در حال گریه کردن و التماس کردن است. باریکه ای از
نوری که از لای پرده می آید روی بدن او افتاده است. دستش به آرامی نامه را مچاله
می کند. قطره اشکی رو گونه ی او می ریزد. نامه مچاله شده را زمین می اندازد و به
پشت می خوابد. نامه مچاله شده روی زمین غلط میخورد و در کنار کلاه سربازی که یادگار
دوران جنگ است آرام میگیرد. روز- داخلی- آشپزخانه صدای زنگ در خانه شنیده میشود، مادر از آشپزخانه خارج شده و
سپس صدای باز شدن در خانه. مادر به آشپزخانه برمیگردد، دختر جوانی به دنبال او
وارد میشود. او بسته هائی در دست دارد. مادر با حالتی غمگین روی صندلی کنار پنجره
مینشیند. دختر جوان(آنا): من به جای همه مون کادو خریدم . از طرف من ، شما و
آندره. مادر توجه خاصی نشان نمی دهد و زیر لب از او تشکر میکند.
آنا متوجه حالت غیر عادی مادر میشود. آنا: چیزی شده؟.... آندره کجاست؟ روز – داخلی- راهرو- ادامه آنا پشت در اتاق آندره میرود و در میزند. به آرامی او را
صدا میزند، ولی جوابی از داخل شنیده نمی شود. آنا: در رو باز کن عزیزم!... ببین، میخوام چیزی که خریدم رو
بهت نشون بدم...ببین خوشت میاد؟... میدونی از کجا خریدم؟...(لبخندی میزند)... یادت
میاد اون روزی که برای تولدم یه پیراهن خریده بودی و گفتی اگه اندازت نبود من با
فروشنده صحبت کردم میتونی بری عوضش کنی؟ ... منم وقتی کاغذ خریدشو خواستم تو گفتی
که گمش کردی ولی اشکالی نداره برم و پیراهن رو نشون بدم ، فروشنده یادش میاد؟....
من ساده هم رفتم. هر چی که من اصرار میکردم اون میگفت اصلا همچین چیزی یادش نمیاد.
منم عصبانی برگشتم خونه که با تو برم و حساب اون رو برسی، دیدم که تو جلوی در
ایستادی و داری میخندی... چقدر بدجنس بودی آندره! ... بعدش که فهمیدم همه اش الکی
بوده چقدر خجالت کشیدم.... بیچاره فروشنده ، چقدر من دعواش کردم..... (کمی سکوت میکند)...دوستت دارم آندره، خیلی
دوستت دارم.... دلم برات تنگ شده... دوست دارم بغلم کنی ... دوست دارم ببوسمت....
آندره!... خواهش میکنم آندره!... در رو باز کن... فقط یک لحظه... خواهش میکنم....
خواهش میکنم... روز- خارجی و داخلی- خانه ای در صحرا پاهای چند سرباز که در میان گرد و غبار به طرف در خانه ای
نزدیک می شود. یکی از سربازها با لگد در چوبی خانه را میشکند و بقیه سربازها داخل
تاریکی درون خانه میشوند. پس از مدتی مردی با لباس عربی را از خانه بیرون می
آورند. به دنبال او زنی بیرون می آید و التماس میکند. بچه ای کوچک گوشه دامن زن را
گرفته و در حالیکه گریه میکند روی زمین کشیده میشود. آندره با لباس سربازی در آستانه در
ظاهر میشود. در گوشه ای دختری را می بیند که کز کرده و التماس میکند. دختر صورتش
را از زیر روسری بیرون می آورد. او آناست. روز- داخلی- اتاق آندره – ادامه آندره وحشت زده از کابوس میپرد. به طرف در اتاق میرود.
میخواهد در را باز کند، اما مردد است. صدای آنا را میشنود که با مادر حرف میزند.
کمی کنار در میماند. نگاهش به طرف اتاق برمیگردد. به طرف آینه کوچکی که روی دیوار
است میرود. نگاهی به صورت و چشمهایش می اندازد. روز- داخلی- آشپزخانه مادر نشسته و سرگرم پوست گرفتن سیب زمینی است. آنا در حال
آشپزی کردن است. آنا: چیز دیگه ای هست که خیلی دوست داشته باشه؟ مادر: همین غذا رو از همه چی بیشتر دوست داره... فقط باید
فلفلش زیاد باشه... اون دوست داره تند باشه. آنا: آره... میدونم. (پس از مدتی سکوت که هر دو سرگرم کار خود هستند) مادر: آنا! آنا: بله. مادر: میخوام چیزی بهت بگم. آنا دست از کار میکشد و به او نگاه میکند. مادر کمی تردید
دارد مادر: من یه کاری کردم... یعنی آخرین نامه ای که براش اومد
رو جای دیگه ای گذاشتم.... می خوای اون رو هم بهش بدیم؟ آنا: ببخشید، ولی اصلا کار خوبی نکردین اونها رو ازش پنهون کردین.... مادر: میدونم... ولی دوست نداشتم اون دیگه ارتباطی با اون
جنگ لعنتی داشته باشه... همیشه میترسیدم چیزی بشه و اون بخواد دوباره برگرده... آنا: ولی اون که تنها به اون جنگ نرفته... آدمهای زیادی
اونجا بودن... از همین جا 900 نفر به اون جنگ رفتن. مادر: من به بقیه
کاری ندارم... وقتی رفت من تازه فهمیدم کجا رفته....از وقتی هم برگشته من همش نگرانم.
فکر کردم اون نامه ها ربطی به برگشتنش داره....بعضی وقتها فکر میکردم که نامه ها
رو بهش بدم... ولی همیشه میگفتم الان وقتش نیست.... دوست داشتم بدونم توی اون نامه
ها چی نوشته... ولی نتونستم بخونم. آنا(با تعجب): یعنی اون رو باز کردین؟ مادر: متاسفانه آره... میدونم کار خوبی نکردم.. آنا به طرف او میرود و کنار او زانو میزند با حس نوازش. آنا: چرا این کار رو کردین؟... شما مگه اون رو نمی شناختین؟
مگه نمی دونستین چقدر روی بعضی چیزا حساسه؟ مادر(با حالت بغض): چرا .... میدونستم... ولی من همیشه
میترسم... میترسم که از دستش بدم.از وقتی پدرش مرد ، من همیشه احساس از دست دادن
دارم... نمی دونم چرا؟... ولی همیشه از یه چیزی میترسم. آنا اشک در چشمانش حلقه میزند و مادر را نوازش میکند. مادر: حالا ازت میخوام که برام یه کاری بکنی.... میخوام که
اون نامه رو برام بخونی.. آنا: ببخشید ولی من به خودم این اجازه رو نمی دم... می دونی
اگه اون بفهمه؟... مادر: میدونم... خواهش میکنم... من میدونم یه پسر بچه اون
رو فرستاده آنا: از کجا میدونی؟ مادر: آخه عکسش رو هم فرستاده. آنا(با تعجب و سرزنش): مادر!! مادر( با بغض و عصبانیت): ببین آنا! تو مادر نیستی که بفهمی
من چی میگم... ازت خواهش میکنم. آنا که انگار تسلیم خواسته مادر شده سرش را پائین می
اندازد. روز- داخلی- اتاق آندره یکی از نامه ها خوانده میشود روی تصاویری ازآندره که سرحال
به نظر میرسد .او پیراهن دوران سربازیش را میپوشد اما شلوار آنرا پیدا نمیکند. با
شورتی که به پا دارد تمام اتاق را میگردد ، اما بی نتیجه است. او از جعبه ای
مقداری عکس ورزشی و فوتبالیست بیرون می آورد و روی دیوار می چسپاند. قسمتی از
صورتش را مثل طرفداران فوتبال رنگ میکند . قسمتی از پرده را کنار میزند و داخل
اتاق کمی روشن تر میشود. پشت میزی می نشیند و نامه مینویسد. در کنار عکسهائی که
روی دیوار چسپانده در حالیکه شکلک در می آورد ، از خودش عکس میگیرد. نامه ای که روی تصاویر بالا خوانده می شود: سلام آندره! تیم ملی فوتبال ما پیروز شد. ما جشن گرفتیم.
رفتیم خیابان. من هم میخوام فوتبالیست بشم. تو هم فوتبالیست شو با هم مسابقه بدیم.
من با یه دختر دوست شدم.اسمش سارا ست. مادرم نباید بفهمه .مادر اون هم نباید
بفهمه. خواهرم میگه تو هنوز بچه ای.ولی من 12 سالمه. من نمی تونم از اون عکس بگیرم
. نمی تونم برای تو بفرستم. اینجا از دخترها عکس گرفتن بده. پدرش عصبانی میشه. من
خیلی دوستش دارم. اون انگلیسی از من بهتر بلده. به من کمک میکنه برای تو نامه بنویسم.
ما میخوایم برای تو خبرهای خوب بنویسیم. تو هم برای ما خبرهای خوب بنویس. خداحافظ آندره یوسف و سارا روز- داخلی- آشپزخانه آنا سکوت کرده و به نقطه ای خیره شده است. مادر به صورت او
نگاه میکند و منتظر است. مادر: چرا نمی گی چی نوشته ؟ ...چرا نمی خونی؟ آنا با لکنت شروع به ترجمه می کند: سلام آندره حال همه ما خوبه . من و سارا و اسماعیل دلمون برای تو خیلی تنگ
شده. پدر و مادرمون هم خوب هستن. مدرسه هم خیلی خوبه. جنگ هم دیگه داره تموم میشه.
اینجا هوا خیلی خوبه. خواهرم هم حالش خوبه. من دارم کار هم میکنم و پولشو میدم به
مادرم. اینجا هر وقت پستچی میاد من نامه رو میدم به اون که به دست تو برسونه.
مواظب خودت باش. خداحافظ آنا سکوت میکند. مادر با تردید نگاهی به او میکند مادر: همین؟ آنا: آره همین. مادر: اسمش چیه؟ آنا (دوباره به نامه نگاه میکند): یوسف. صدای باز شدن در اتاق آندره شنیده میشود. هر دو تقریبا نیم خیز
میشوند. آنا نامه را در گوشه ای پنهان میکند.پس از مدتی صدای کشیدن سیفون توالت
شنیده میشود. پس از مدتی آندره وارد آشپزخانه میشود و سریعا به سراغ اجاق گاز می
رود و نگاهی به غذا میکند. آندره: کی آماده میشه؟ ... خیلی گرسنمه مادر با عجله بلند میشود و مشغول چیدن میز میشود. آندره به سراغ آنا میرود. آنا همچنان نشسته است. آندره: خرید رفتی؟ آنا: آره. آندره: چی خریدی؟ میشه ببینم؟ آنا از جایش بلند میشود و او را در آغوش میگیرد، به زور سعی
میکند لبخند بزند. آندره را می بوسد. آنا: الان میارم ببینی روز- داخلی- آشپزخانه هر سه دور میز نشسته و مشغول غذا خوردن هستند. همه سکوت
کرده اند. نگاه مادر بین آندره و آنا میچرخد. آنا مسخ به نقطه ای خیره شده و چیزی
نمی خورد. آندره متوجه حالت او میشود. چنگالش را زمین میگذارد و به آرامی دستش را
به طرف دست آنا روی میز نزدیک میکند. به محض لمس دست آندره ، آندو نگاهشان در هم
گره میخورد. آنا دیگر نمیتواند تحمل کند و اشک از چشمش جاری میشود. دستش را از دست
آندره بیرون میکشد و پس از مدتی نامه و عکس را روی میز کنار دست آندره می گذارد. آندره دست میبرد و نامه را برمیدارد. دست آنا کنار عکس دو
پسر بچه که دست در گردن هم انداخته اند و
میخندند ، میماند. صدای خوانده شدن نامه: سلام آندره نامه
های تو به دستم نمی رسه. اینجا پستچی به محله ما نمیاید.ولی من هم برای تو نامه خیلی فرستادم .به دستت میرسه؟ من
دوباره عکس برات فرستادم. توی عکس من با اسماعیل هستم اون همسایه ماست. اینجا هنوز جنگه. مدرسه هم تعطیل شده.سارا هم با
پدر و مادرش از اینجا رفته. من با خواهرم همیشه دعوا میکنم. یه مردی به ما پول داد که بریم بمب منفجر کنیم.
من هم پول رو دادم به مادرم. ولی گفتم پول رو پیدا کردم. تو میگفتی دروغ خوب نیست.من
کار بدی کردم؟ ولی من مجبور بودم. فردا با
اسماعیل میریم جایی که آدم های بد هستند. اون مرد میگفت اونها پدرمون رو کشتن.
میخوایم بمب منفجر کنیم. میخوایم بعدش بریم پیش پدرمون. اونجا بهشته . میدونی بهشت
کجاست؟ خیلی جای خوبیه. اونجا دیگه جنگ نیست. من با خواهرم و مادرم نمیتونم حرف بزنم ولی با
تو حرف میزنم. بعدا بگو که من پول رو دادم به اونها پس اونها رو دوست دارم. آندره خدا حافظ یوسف
پایان- مه 2008 |
|
+ نوشته شده در
Sun 4 May 2008ساعت توسط اشکان احمدی |
|
|
پرسید: خمیر رو خوب ورز دادی؟.... ولی جوابی نشنید. دوباره پرسید: یه نگاهی به تنور بنداز، ممکنه آماده باشه.
کمی سکوت کرد ، خودش نگاهی به اون انداخت و دید که حسابی گداخته شده. با آستینش عرقش رو گرفت ؛ ولی با این حال یک قطره از اون ریخت روی خمیری که داشت آماده میکرد. دوباره پرسید: فکر میکنی الان دیگه وقتش باشه؟ صداش رفت، چرخید، چرخید، چرخید و دوباره برگشت به خودش که یکی داشت میپرسید: ...وقتش باشه؟ سرش رو برگردوند طرف آتیش و گفت : آره فکر میکنم آلان دیگه وقتشه.... و از اون به بعد بود که من افتادم توی این جهنم.... حیف؛ حیف که اون قطره ی عرق ریخت رو من ...وگرنه من.. |
|
+ نوشته شده در
Fri 25 Apr 2008ساعت توسط اشکان احمدی |
|
![]() مادر خیلی خسته بود ولی با این حال کتاب داستان رو برداشت که بخونه. پسرک چشماشو بست و منتظر ادامه قصه دیشب شد. یادش اومد که اونجا تموم شده بود که دختر بچه کار بدی کرده بود و خجالت میکشید برگرده خونه عموش..... خبری نبود، چشماشو باز کرد؛ کتاب رو دید که روی سینه مادرش افتاده . به آرامی اون رو برداشت و نگاهی به چشمای مادر کرد...مثل اینکه خیلی وقت بود خوابش برده بود. نگاهی به کتاب کرد ، کمی اون رو ورق زد، ولی بی فایده بود، هیچ عکسی توی کتاب نبود. چقدر دوست داشت که بلد بود بخونه ببینه بقیه قصه چی میشه... کتاب رو بست و نگاهشو چرخوند طرف عکس های روی دیوار. مادر بزرگش وقتی که جوون بود و دختر بچه ای رو تو بغل گرفته بود کوچک تر از بقیه عکسها بود. اون پیش خودش فکر کرد خب وقتی دختر بچه نمیتونه برگرده خونه شاید بهتره بره پیش مادر بزرگش، ولی یادش افتاد که اون هیچکس رو نداشت و عموش بزرگش میکرد . بعد اون رو دید که سر کوچه نشسته و داره گریه میکنه. چند تا مرد بزرگ از کوچه روبرو داشتن اون رو نگاه میکردند و با هم حرف میزدند. خواست به دختره بگه که بلند بشه و از اونجا فرار کنه ولی دختر خودش اون مردها رو دید و در حالیکه همچنان داشت گریه میکرد از اونجا دور شد و رفت . وقتی که داشت تنهائی راه میرفت کسی نگاهش نمیکرد. پسرک کتاب رو دوباره باز کرد و نگاه دیگه ای به چشمای مادرش کرد. شاید مادر بدونه که اون کجا رفت، آره حتما میدونه چون تو کتاب نوشته شده... ولی مادر داره مثل همیشه توی خواب گریه میکنه... آها نکنه اون داره برای دختره گریه میکنه... آره حتما اون داره برای دختره گریه میکنه. |
|
+ نوشته شده در
Thu 17 Apr 2008ساعت توسط اشکان احمدی |
|
|
هونهری
- رێبورانی دۆڵی ههنار له نێوان ههزار و ههشت سهد فیلمی بهشدار بوو
له فیستیڤاڵی كراكۆ ب بهشی پێشبرِكێ دهستنیشان كرا
ئهشكان ئهحمهدی دهرهێنهری رۆژههڵاتی كوردستان له لێدوانێكی تایبهت به ئاژانسی پهیامنێر دهربارهی ئهم فیستیڤاڵه رایگهیاند "فیستیڤاڵی نێودهوڵهتی كراكۆ كه له وڵاتی پۆڵهندا بهرِێوهدهچێت، فیلمی رێبورانی دۆڵی ههنار لهگهڵ 51 فیلمی دیكه له سهرتاسهری دنیا تێیدا بهشدار دهبێت". ئهحمهدی ئاماژهی بهوهشكرد كه لهم فیستیڤاڵه 23 فیلمی دیكۆمێنتی، 17 فیلمی رۆمانی، 12 فیلمی ئهنیمێیشن، له 30 مانگی ئایاری داهاتوو بهشداری دهكهن و تا 5ی مانگی حوزیران بهدرهوام دهبێت گوتیشی "لهنێوان 1800 فیلمی بهشداربوو لهبهشی ههڵسهنگاندنیان تهنیا 52 فیلم توانیان بچنه قۆناغی پێشبرِكێ بۆ بهدهستهێنانی خهڵاتی وهحشی زێرِین "golden dragon" كه وهرگری ئهم خهڵاته بۆ خهڵاتی ئۆسكاری سینهمایی كاندید دهكرێت". بۆ زانیاری زیاتر لهسهر ئهم فیستیڤاڵه دهتوانن ئهم لینكه كلیك بكهن http://www.stopklatka.pl/wydarzenia/wydarzenie.asp?wi=44889 پێناسهی فیلم: فیلمی "رێبوارانی دۆڵی ههنار" تا ئێستا چهندین خهڵاتی بهدهستهێناوه، كه ئهمانهن: خهڵاتی چڵهبهرِوی زێرِینی دووهمین فیستیڤاڵی نێودهوڵهتی كورته فیلمی ههولێر (2006)، خهڵاتی باشترین فیلم له فیستیڤاڵی تاوهر له سلێمانی، خهڵاتی سهرهكی فیستیڤاڵی نێودهوڵهتی كورته فیلمی ئهڤینی فیلم (2007)، خهڵاتی باشترین فیلمی دیكۆمنێتی له فیستیڤاڵی "فایك" له پورتوگال FIKE 2007 |
|
+ نوشته شده در
Sat 12 Apr 2008ساعت توسط اشکان احمدی |
|
رومن پولانسکیرومن ریموند پولانسکی (متولد ۱۸ آگوست ۱۹۳۳) کارگردان و بازیگر لهستانی برندهٔ جایزهٔ اسکار است. بخشی از شهرت او که کارگردان فیلمهای مشهوری چون بچهٔ رزماری (۱۹۶۸) و محلهٔ چینیها (۱۹۷۴) است، به زندگی عجیب و غریبش برمیگردد. در سال ۱۹۶۹ چارلز منسون و پیروانش همسر او شارون تیت را به قتل رساندند. پولانسکی در سال ۱۹۷۸ به دلیل اقامهٔ دعوایی علیه او به اتهام برقراری رابطهٔ جنسی با فردی نابالغ به اروپا گریخت. او در سال ۲۰۰۲ به خاطر فیلم پیانیست جایزهٔ اسکار بهترین کارگردانی را دریافت کرد. فیلم شناسی (کارگردان)
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد. |
|
+ نوشته شده در
Thu 21 Feb 2008ساعت توسط اشکان احمدی |
|
|
ئەشكان ئەحمەدی:
بوون و نەبوونی سینەما لە كوردستان، پەیوەندی دەرهێنەرەكانی هەرێمی
كوردستان و رۆژهەڵاتی كوردستان لە بەرهەم هێنانی كاری سینەمایی، ئەو
سوودەی دەرهێنەرە رۆژهەڵاتییەكان لە هەرێمی كوردستان بۆ كارەكانیان
بینویانە و چەند باسێكی تر لە دیمانەیەكدا لەگەڵ دەرهێنەری رۆژهەڵاتی
كوردستان "ئەشكان ئەحمەد" تایبەت بە "گوڵان" خرانەروو. *ئەو بزاڤەی ئەمڕۆ لە بواری سینەما لە هەرێمی كوردستان هەیە، هەنگاوێكە بۆ بەرهەم هێنانی فیلمی سینەمایی یان بۆ دروستبوونی سینەمای كوردی، ئەم قۆناغە چۆن هەڵدەسەنگێنی؟ -هەر وەكو دەزانین هونەر و بە تایبەتی هونەری سینەما یەكێك لە هۆكارەكانی پێشكەوتنی هەر وڵاتێكە، پێویست ناكات زۆر دوور بڕۆین هەر ئەوەندە بەسە سەیرێكی دووروبەرمان بكەین و ئاورێك لە مێژووی سینەما بدەینەوە، سەركەوتنی سینەما لە هەر وڵاتێك بە زۆر شت پەیوەستە، دەرهێنەر بەتەنیا ناتوانیت ئەركی ئەو هەموو شتە بەتەنیا لەسەر شانی خۆی هەڵگرێت، سینەما پێویستی بە دەرهێنەر، بەرهەمهێنەر، هۆڵی سینەمایی بۆ خەڵك، پشتگیری حكومەت، ریكلام و زۆر شتی دیكە هەیە. سینەما پێویستی بەژیان و وەستانە لەسەر پێی خۆی هەیە، هەر كاتێك بۆ نموونە حكومەت پشتگیری لە سینەما نەكات و ئەو سینەماییە لەوانەیە بمرێت، دەتوانین بڵێین ئەو رۆژە سینەما بەجوانی لە دایك نەبووە و لە منداڵێكی نەساغ دەچێت و رەنگە زۆر نەژێت، بەڵام ناشتوانین بڵێین نییە، چونكە لە كوردستان هەموو ئەو شتانەمان بەتەواوەتی نییە، كەواتە سینەما نییە، بەپێچەوانەوە من زۆر گەشبینم بەو شتەی كە ئێستا بەناوی سینەما دەناسرێت و دڵنیام لە داهاتوویەكی زۆر نزیك دا دەتوانین بەرهەمەكەی ببینین، بەڵام هەر وەكو هەموومان دەزانین پێویستی بەهەوڵی زیاترە، دەبێت هەموومان بەشوێنێكی باشی بگەینین، هەركەسەو بەتوانای خۆی، لە دەرهێنەرەوە تا بەرهەمهێنەر، لە رۆژنامەڤانەوە تا بینەر. *ئەو ئاراستەی فیلمسازە كوردەكان كاری بۆ دەكەن ئاراستەیەكی تەواوە بۆ دروستكردنی سینەمای كوردی یان دەبێت لە خاڵی سفرەوە دەست پێ بكەینەوە؟ -هیچ شتێك بەناوی خاڵی سفرەوە بوونی نییە، ئەوە زۆر بێ ئینسافییە ئەو زەحمەتانەی كە تا ئێستا بە كوێرەوەری كێشراوە رەچاو نەگیرێت، زۆر هەڵەیە كە پێمان وابێت هەموو شتێك لە منەوە دەست پێدەكات، ئێمە دەبێت خۆمان بە لە بەرچاوگرتنی كاری خەڵكانی پێش خۆمان پەروەردە بكەین، بۆ نموونە بۆ تا ئێستا چەند یەكەمین فیستیڤاڵی فیلممان لە كوردستان هەبووە، هەركەس فیستیڤاڵ بەرێوە دەبات و ناوی یەكەمینی لێ دەنێت، بەرای من حورمەتی بۆ كاری ئەوانەی پێش خۆی دانەناوە. هیچ شتێك لە كوردستان لە بواری سینەما ئیتر یەكەمینی نییە، یەكەمەكان كاری خۆیان كرد با هەوڵ بدەین بە جێی یەكەمین، باشترین بین و لە ئەزموونی ئەوانەی پێش خۆمان بۆ سەركەوتنی زیاتر كەلك وەربگرین. بەش بەحاڵی خۆم دەستی هەموو ئەوانەی پێش من كاری سینەماییان كردووە ماچ دەكەم و پێیان دەڵێم ماندوو نەبن. ماوەیەكە بۆ خوێندن لە دەرەوەی وڵات دەژیم، بەڕاستی خۆشحاڵ دەبم كاتێك دەبینم مرۆڤێكی ئەوروپی یان ئەمەریكی هونەرمەندەكانی ئێمە دەناسێت، زۆر شانازی بەو هونەرمەندانەوە دەكەم. * دەرهێنەرەكانی هەرێمی كوردستان تا چەند سوودیان لە دەرهێنەرە كوردەكانی رۆژهەڵات وەرگرتووە و رۆژهەڵاتییەكانیش تا چەند سوودیان لە بابەتەكانی هەرێم وەرگرتووە، بەتایبەتی بەم دواییە كە دەرهێنەرە رۆژهەڵاتییەكان زۆرتر سەردانی كوردستانیان كرد؟ -ئێمە هەمیشە بەسوود وەرگرتن لە یەكتر دەتوانین بژین، ئەمە شتێكی زۆر ئاساییە كە سینەماكاری رۆژهەڵاتییەكان دەیكەن، چونكە لە ئێران پەروەردە بوون و ئێرانیش مێژوویەكی درێژی لەبواری سینەمادا هەیە، ئەمە وای كردووە ئەزمونێكی زیاترمان ببێت، بەڵام جیاوازییەكە زۆر نییە، ئێمە هێشتا لە چاو زۆر شوێنی دیكە زۆر ساواین و دەبێت بەیەكەوە ئەزموونمان هەبێت. هەرێمی كوردستان لەبەر بابەت و كارەساتەكانی تا ئێستا بۆ دەرهێنەرە رۆژهەڵاتییەكان شوێنێكی باش بووە، هەر چەندە لەوانەیە هەندێك كەموكوڕی لە هەردوو لاوە هەبێت، بەڵام ئێمە كاتێك دەگەڕێینەوە بۆ دواوە ناتوانین یارمەتی ئەم دووانە بۆ بەرەو پێشەوە چوونی سینەما لە كوردستان لەبەرچاو نەگرین. ئێمە هەمیشە هەتا لە داهاتووشدا پێویستییەكی زۆرمان بەیەكتر دەبێت. بەڵام وا باشە ئەو هاوكارییە بەشێوەیەكی رێكوپێك بكرێت و هەركەس بتوانێت لە كەلك تواناكانی خۆی وەربگرێت بۆ ئەو مەبەستە گرنگە كە كاركردن بۆ سینەمای كوردییە. * فیلمسازە رۆژهەڵاتییەكان زیاتر روو لە هەرێمی كوردستان دەكەن بۆ بەرهەم هێنانی فیلمەكانیان، حكومەتی هەرێمی كوردستان تا چەند هاوكارتان بووە بۆ ئەمە؟ -بەش بەحاڵی خۆم زۆر رێز لە هاوكارییەكانی هەرێم و بەتایبەتی خەڵكی باشووری كوردستان دەگرم، چونكە لەو كاتەی كە خەمیان زۆر زۆرە، ئەوانە بە دڵێكی فراوانەوە هەستیان بە گرنگی سینەما كرد و هەوڵیان بۆ دا، دەبێت ئێمە ئەوە بزانین كە كاركردن بۆ سینەما شتێكی ئاسان نییە و ئەمڕۆ دەبێت لە زۆر شت خۆی بگوزەرێ تا بتەوێ كارێك بۆ سینەما بكات، بەڵام ناشبێت هەڵەكانمان لەم پەیوەندییە نێوان حكومەتی هەرێم و دەرهێنەر رۆژهەڵاتییەكان رەچاو نەگرین. دەبێت بزانین كێشەكان چی بوون؟ و بۆ داهاتوو كەڵكیان لێ وەربگرین. پێم واییە پاش ماوەیەك بە هاوكاری هەركەس دەتوانێ شوێنی خۆی بدۆزیتەوە و هەر كەس دەزانیت چی لەوەی تر دەوێت. * بەیەكەم كردنی هەندێك لە فیلمی سینەماییەكان بەتایبەتیش فیلمەكانی جیهانی سێیەم لە هەندێ فیستیڤاڵەكان، جۆرێك لە موجامەلەكردنی تێدا نییە؟ -نا پێم وانییە، مەگەر ئەوانە چ پێویستییەكیان بە موجامەلەكردن هەیە؟ ئەوەی كە من تێیگەیشتووم موجامەلەكردن تەنیا لە ناو ئێمە زۆر بووە، ئەوان ئەگەر حەز بە شتێك بكەن لە خۆیان و لە كەسیش نایشارنەوە . ئێمە زۆر شتمان بۆ گووتن هەیە، ئەوان قسەكانی ئێمە و شێوەی گووتنی ئەو قسەنەیان بۆ گرنگە، تا ئەو كاتەی كە شتمان بۆ گووتن هەبێت و بزانین چۆن دیڵێین. لەوانەیە ئەوان حەز بە قسەكانی ئێمە بكەن و گوێمان لێ بگرن، بەڵام كاتێكیش لەوانەیە ئیتر گوێمان لێ نەگرن ئەگەر بزانن شتێكمان بۆ گووتن نییە، پێم واییە خۆشمان دەتوانین بزانین كەی شتێكمان بۆ گووتن هەیە و كەی نیمانە، تەنیا ئەمە بەسە لەگەل خۆمان راستگۆ بین و درۆ بۆ خۆمان نەكەین. ئەوەی كە زۆر گرنگە ئەوەیە، ئەگەر بمانەوێت لەبەرچاوبین دەشێت زوو بەزوو خۆمان تازە بكەینەوە و گۆڕانكاری لە خۆمان دروست بكەین كە ئەو شتە بۆ ژیانی هونەری خۆشمان هەر زۆر پێویستە. ئەشكان ئەحمەد لە چەند دێرێكدا ئەشكان ئەحمەد ساڵی 1974 لە شاری بانه ی رۆژهەڵاتی كوردستان لە دایكبووە، دەرچووی كۆلێژی ئەندازیاری كرمانە، بەمەبەستی خوێندنی سینەمایی ئەمساڵ بەرەو وڵاتی پۆڵەندا چووە و ئێستا لە یەكێك لە كۆلێژەكانی لە بارەی سینەما دەخوێنێت. خاوەنی حەوت كورتە فیلمە كە ئەمانەن: "مرۆڤەكان دوورن"، "ژنێك لە هۆزی تەم"، "دینگەی دارین"، "تەنوور"، "گۆماو"، "وێنە نەگیراوەكان" و "رێبوارانی دۆڵی هەنار". فیلمی رێبوارانی دۆڵی هەنار كە باس لە كارەساتی ئەنفال دەكات، تا ئێستا چەندین خەڵاتی ناوخۆ و نێودەوڵەتی وەرگرتووە. |
|
+ نوشته شده در
Wed 9 Jan 2008ساعت توسط اشکان احمدی |
|
له وانه یه له به ر زووخاوی زریان |
|
+ نوشته شده در
Tue 18 Dec 2007ساعت توسط اشکان احمدی |
|
|
چه می ارزد؟
به جهانی که تو در آنی... و هم چه می ارزد به آنی که تو در جهانی؟
|
|
+ نوشته شده در
Tue 18 Dec 2007ساعت توسط اشکان احمدی |
|
|
camerimage 2007
![]() این جشنواره هر ساله در شهر لودز کشور لهستان برگزار میشود که به شکل تخصصی به بحث تصویر می پردازد. درکنار این جشنواره نمایشگاهی از آخرین تولیدات شرکت های سازنده دوربین های حرفه ای سینما هم هر ساله برگزار میشود . تعدادی از کاتالوگ های این نمایشگاه در دسترس است که مناسب فیلمبرداران سینماست. از دوستان فیلمبردار علاقه مند دعوت میکنم با من تماس بگیرند تا برایشان ارسال کنم. لینک جشنواره http://www.pluscamerimage.pl ![]() |
|
+ نوشته شده در
Tue 11 Dec 2007ساعت توسط اشکان احمدی |
|
|
چرا برای اثبات وجود
هی صدای صندلی ات را در می آوری؟ مگر نه اینکه ظلمات است و دیگر کسی به چشمان تو نیازی ندارد؟ . . اصلا بهتر نبود بی سر می آمدی؟ گنجه ی خانه ات که جا داشت لا اقل اینطور دیگر کسی با تحقیر نگاهت نمی کرد و قلبت هم گوشه گنجه تنها نمی ماند.... . . . به هر حال حالا که بی هوا آمدی آرام بگیر و سکوت کن! شاید کمی بیشتر دوام بیاوری... |
|
+ نوشته شده در
Sun 18 Nov 2007ساعت توسط اشکان احمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
4/20/2008 - 5/20/2008 3/20/2008 - 4/19/2008 2/20/2008 - 3/19/2008 12/22/2007 - 1/20/2008 11/22/2007 - 12/21/2007 10/23/2007 - 11/21/2007 |
| آرشیو موضوعی |
|
فیلمنامه شعر عکس فیلم نما داستان کوتاه خبر |
| پیوندها |
|
سینمای آماتور وحید طلوعی فرهنگ و هنر کردستان pukmedia خانه هنرمندان انجمن سینمای جوانان ایران حمید اسدبیگی انجمن فيلم كوتاه ايران خالید وه تمانی ماشالله محمدی بابک صحرانورد |
|
RSS
|